و اين منم

 

 

 

 

نمی دونم این درد مفاصل انگشتان دستم ربطی به حاملگی داره یا نه.  نمی دونم این درد پهلوی راستم که چند وقته امونم رو بریده به خاطر باد پنکه است  یا  حاملگی. نمی دونم چند وقت طول میکشه که این موجود گرد و قلنبه و  خسته ای که الان هستم دوباره بشه همونی که قبلا بود.  امیدوارم خیلی طول نکشه چون واقعا از اینی که هستم خوشم نمیاد.  تو 30 سالگی  شدم مامانبزرگ مرحومم تو 60 سالگی.  دقیقا خودشم.  با این تفاوت که اون  ترک های پوستی نداشت و من دارم و اینکه نباید بخارونمشون عاجزم کرده.  چقدر مامان غر غرویی هستم من... میدونم.  کاش وقتی دنیا میاد خوب بشم. از همه لحاظ!!

بعد از ظهری کلی عرق ریختم و با این وضع وقیافه جون کندم و تخت و روتختی پسرم رو آماده کردم. بعد شب مقصود اومد و رفت به زور خودش رو توش جا داد و به قول خودش توی تخت نرم و گرم پسرش انقدر وول خورد که همه چی رو بهم ریخت و از همه بدتر چروک پروک کرد.  حالا تخت رو از اول مرتب کرده و   میگه  دو سه روز که بگذره چروکاش خودش وا میشه. آخه مگه میشه؟ میشه؟...

تصمیم  سزارین شد.  هر چند معلوم بود از اول که من آدم درد و مکافات طبیعی نیستم. بیخود یه چند روزی فقط ادای فکر کردن بهش رو درآورم. نتیجه از اول مشخص بود. حالا فردا باید برم دکتر و نتیجه رو اعلام کنم. شاید بهم تاریخ هم بده.  هوراااااااا

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ در ۱۳٩٢/٥/۱٥