و اين منم

 

 

 

 

 

بلاخره فرصت شد که بیام و  گزارش بدم.  نه اینکه سرم خیلی شلوغ بود و گیر بچه بودم اینا که بودم ولی دیگه یه ساعت وقت وبلاگ نوشتن رو داشتم اما دسترسی به  اینترنت نداشتم چون بعد از کشیدن مصیبت های بچه داری به مدت 40 روز، 40 روز بعدی رو کوچ کردم خونه مامانم.  الان وضعیت از اون حالت بحرانی دراومده.  و دیگه فکر کنم خودم بتونم گلیم خودم و بچه رو از آب بکشم بیرون و اومدم خونه.

از شانس بچه از نوع زق زقو ش هست و  میخواد من رو جون به سر کنه.  که البته خیلی به هدفش نزدیک شده. الانم از خواب بیدار شده و نمیدونم با هق هقش چی میخواد بگه ( رفتم پستونک رو آوردم و کردم تو دهنش تا  اروم بشه و با اون یکی دستم هم دارم گهواره اش رو تاب میدم ) . (هههههههه پستونک رو شوت کرده و داره با ابهت سقف رو نگاه میکنه ). داشتم میگفتم... میگن بعد از 3 ماه اگه خوش شانس باشی شکم دردهای بچه خوب  میشه و کمتر گریه میکنه  و امیدوارم  صحیح باشه.  این زق زقش کی خوب میشه رو نمیدونم. یه دو سه روزی بود با عروسک های تادلرش  سرگرم بود و میزاشت  یه کم به خودم و کارهام برسم ولی امروز دیگه براش جذابیتی نداشتن و همچنان من رو در کنارش به یه نحوی میخواد. حالا یا مثل الان با تکون دادن یا با شیر دادن یا با کارهای دیگه. ولی خوب با همه اینا وقتی که خوابش بیشتر از 2 ساعت  در روز میشه دلم براش تنگ میشه  و دوست دارم برم سفت بقلش کنم تا بیدار شه .

 

خونه بعد از 40 روزی که رفته بودیم دست کمی از خونه هاویشام  نداره.    کل دیروز رو مشغول گند زدایی بودم. یخچال رو شستم و تنقلات خراب شده رو دور انداختم.  یه کم  گردگیری کردیم تا بتونیم زندگی کنیم . بقیه اش رو گذاشتم واسه بعد.  امروز رو هم داشتم  کمد ها رو مرتب میکردم. باید به مامان مقصود بگم دیگه برام لباس کادو نگیره چون نصف لباس هایی که برام گرفته بود گوله شد تو گونی .  نمیدونم چرا این لباس های گشاد و  بی قواره و بعضا تنگ رو تا حالا نگه داشته بودم.  از من که  توی دور ریختن  مهارت دارم بعیده :)) 

 

فعلا همین قدر رو قبول کنید چون باید برم دستمال بیارم و این میزه رو دستمال بکشم.  

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/۸/۱٤