و اين منم

 

 

 

 

 

دیروز بچه یه رکورد جدید زد و 9 بار پی پی کرد!  بدبختی این بود که شیر هم نمیخورد بلکه جبران مافات بشه و دیگه من  آخر شب دست به دامان همه شده بودم از دکتر بگیر تا دیگه مامان مقصود که اصلا قبولش ندارم.  از همه بی ربط تر هم همین مامان مقصود تحویلم داد.  خلاصه اینکه با مشاوره های  یه نفر کاشف به عمل اومد که گند رو خودم زدم و اون دارویی که برای سفتی شکمش داده بودم زیاد از حد بوده . 

حالا  الان عالیجناب خوابه و  داره فعالیتهای بیش از حد دیروزش رو با استراحت جبران می کنه.  دوستش دارم و با همه ی درگیری هاش عاشقشم. 

حقیقتش  وقتی حالش خوبه و داره با لذت و چشمای پر از شوق و محبت به من نگاه میکنه و منتظره تا یه اشاره بهش بکنم تا با خنده جوابم رو بده ، واقعا میمونم که چطوری این نیازهاش رو پاسخگو باشم.  چطوری این همه محبت موجود به این کوچولویی رو جواب بدم؟! به نظرم همه ی سخت بودن مادری مربوط به این قضیه است وگرنه بقیه کارها  که بعد از یه مدت احتمالا روال کاری خودش رو  پیدا می کنه.  می گم احتمالا چون هوز مدت زیادی از تجربه خودم نگذشنه. 

یه چیز جالب بچه اینه که مثل چی از مامان مقصود می ترسه و هر گونه حرکت و صدا از طرف اون رو با جیغ بنفش و گریه جواب مید%@5!43'. طرف بدجنس وجودم  تو این جور مواقع در حالی که داره سعی میکنه بچه رو آروم کنه ، تو دلش عروسیه!!

 

 

 

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ در ۱۳٩٢/٩/٢