و اين منم

 

 

 

 

این مواد و غداهای مونده تو یخچال آخرش یه روزی من رو به کشتن میده. از تابستون چند سال پیش که  معده ام داغون شد و  یه  4 ماهی درگیرش بودم ، رعایت میکردم و  ترجیح میدادم  به سطل آشغال و  گنجشک ها یه حالی بدم تا خودم. ولی امشب دو تا غدای خوشمزه ی مورد علاقم ( عدس پلو  و خورشت آلو)  رو داشتیم و به خودم رحم نکرم. اینه که الان  دارم میترکم. هم از ورم معوه و هم از پرخوری. پرخوری رو که فردا میرم باشگاه و میسوزنم....بله باشگاه. من تنبل الان یه ماهه که دارم میرم ورزش و کیف میکنم از ورزش کردنم. اونم چی؟ ایروبیک!! 

تمام عمرم با یه جلسه ایروبیک رفتن گفته بودم من این کاره نیستم و رفته بودم سراغ  بادی بیلدینگ حوصله سر ببر.  الانم   نصف حرکاتم خلاف جهت بقیه است ولی حداقلش  کالری میسوزونم و بهم خوش میگذره. باشد که مستدام باشد.

3 شبه که بچه داره تو اتاق و تخت خودش میخوابه. شب که چه عرض کنم. 3 تا نصفه شبه.   و هنوز به باباش اجازه ندادم که بیاد رو تخت. 3 ماه من رو کاناپه خوابیدم. حالا یه هفته اون رو تخت نخوابه. والاااااا...

3 شنبه تولدمه. یادم رفته بود. چند روز پیش مقصود یادم آورد و باز یادم رفت تا اینکه جمعه مامان  باز یاد آوری کرد.  و من بازم یادم رفت و  امروز  با نگاه کردن به تقویم برای اینکه ببینم چند روز تا تاریخ مصرف شیر فاصله دارم ،  متوجه شدم که این بچه بد جوری هوش و حواس من رو برده.

 

 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/٤/۱٥