و اين منم

 

 

 

 

حالم خوب نیست. حال روحیم  بیشتر. دلواپسم و دقیقا نمیدونم دلواپس چی! شلوار جین بچه  گم شده و ناراحتشم چون دوستش داشتم . مقصود به یک باره اعلام کرده که فردا با خانواده اش میریم شمال و من نه هوای شمال الان رو دوست دارم و نه  مسافرت با خانواده اش رو. از طرفی حوصله چمدون بستن رو هم ندارم. انگیزه اش رو هم ندارم.   چند وقتیه که روابطم با مامان هم خوب پیش نمیره. تو هر بار مکالمه تلفنی یا از حرف هاش میرنجم و یا عصبانی میشم. بچه هم اون وسط نمیزاره درست حرف بزنیم و من یکی حداقل بفهمم گیر کار کجاست.  

 نگهداری بچه واقعا سخت شده.  هر روز جدید برام یه  روز  پر کاره که از اومدنش وحشت دارم.  دایم میخواد راه بره و هنوز به کمک احتیاج داره برای راه رفتن.  خود راه رفتن  رو میشه تحمل کرد ولی  وسط راه گیر دادنش به دمپایی و سیم جارو برقی و تلفن و  سرک کشیدن تو هر کمدی که دستش میرسه و آویزون شدنش از سینک ظرفشویی  کار رو سخت میکنه. و از همه مهمتر اینکه دیگه هیچ تمایلی به نشستن و خوابیدن نداره.

هههه تو این فیلمه که داره میده  همه با یه مشت قهرمان  ولو میشن و دیگه بلند نمیشن.  

 

احتیاج به استراحت دارم. حاظرم حتی یه مشت بخورم و  یه روز کامل ولو بشم. 

 

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ در ۱۳٩۳/٥/٦