و اين منم

 

 

۶ سالم بود . خونه ی عمه ام بوديم . با خيلی های ديگه . خونه ی عمه ام از اين خونه های بزرگ و تو در تو بود که کلی اتاق داره و کلی جا واسه خرابکاری کردن . بدون اينکه کسی بفهمه . ما سه نفر بوديم . من و دختر عموم و پسر عموم .اونا ۵ سالشون بود . درسته که من بزرگتر بودم . ولی عاقلتر نبودم . ما رو هميشه دختر عموم رهبری ميکرد . بعضی ها حس مديريت تو خونشونه . بر عکس من که يه گله مرغ هم نميتونم راه ببرم . هيچی ديگه ما سه تا پا شديم رفتيم آخرين طبقه خونه . يادمه پله هاش خيلی غير استاندارد و پر شيب بودن . ولی يادم نيست چه طوری ازشون کشيديم بالا. اون بالا يه اطاق بود از اين اطاقها که نيمه انبارين . يعنی کلی خرت و پرت توش ريخته بودن .ولی انباری نبود . چون تخت داشت و فرش . يکی از جاهايی که وقتی دلت ميخواد گم شی بهترين مکانه واسه گم شدن .

خولاصه ما شروع کرديم به فضولی کردن . هر چی که دلت بخواد اونجا پيدا ميشد. يه گوشه ای توی يکی از گنجه ها يه بيست تايی سيخ کباب افتاده بود .نميدونم به فکر کدوممون رسيد که با اون سيخ ها شمشير بازی کنيم . خيلی فکر احمقانه ای بود ولی ما قبول کرديم . و زديم تو کار شمشير بازی .يه مدت بازی کرديم بعد ديديم ای بابا چرا هيشکی برنده نميشه ؟ قرار شد هر کی که شمشير ميخوره بهش بميره .عين واقعی. خوب معلومه که اولين نفر من بودم که زرتی شمشير خورد بهم و مردم .تقريبا هميشه من جز اولين نفر هام که ميسوزم .هنوزم همينطوره .انگار اگه زود از بازی کنار نيوفتم از زور هيجان پس ميوفتم . خولاصه من مردم و افتادم رو تخت . بهم دستور دادن که چشمهام رو هم ببندم که ديگه خيلی واقعی بميرم . منم بستم . اون دوتا هم تق و تق داشتن شمشير بازی ميکردن .

يهو يه چيزی خورد به صورتم . يه ضربه ی کوچولو . چشمامو واکردم ببينم چه خبره ديدم اون دوتا از وحشت زرد کردن . يادم نيست چرا ولی زدم زير گريه .اون دوتا هم فکرکنم داشتن گريه ميکردن . مطمئنم به خاطر اون ضربه نبود چون اصلا درد نداشت .ولی من عر عر گريه ميکردم .يه دفعه مامانامون تازه انگار يادشون افتاده بود ما کدوم گوری هستيم اومدن سراغمون .ما هم از اون پله های کوفتی زر زر کنان اومديم پايين . يادمه مامان ها هم وقتی من رو ديدن بد جوری هول کردن . يعنی اصلا وحشت کردن . آخه ميدونين اون ضربهه خيلی هم کوچولو نبوده . در واقع شمشير يا سيخ خوره بو به چشمم ومن وقتی داشتم گريه ميکردم از چشمم به جای اشک خون ميومده.خيلی وحشتناکه نه؟ بقيه قضايا يادم نيست.فقط يه صحنه يادمه تو مطب چشم پزشکی که دکتره داشت ميگفت اگه يه کم اونورتر سيخ ميرفت تو چشمم کور شده بودم . فکرشو بکنين اگه اينطوری ميشد اونوقت پسر عموم من رو کور کرده بود . خيلی با حاله نه؟ . طفلی تو اون دنيای بچه گی کلی ازم معذرت خواهی کرد .تا يه مدت کار من شده بود تو کودکستان با چشمم بچه ها رو بترسونم اخه چشمم شده بود کاسه خون.اگه شما شنيدين من ديدم . تازه به غير از اين کلی بلاهای ديگه هم سرم اومده گاهی اوقات اصلا تعجب ميکن که چه طور زنده ام .

نتيجه اخلاقی: هيچ وقت تو خونه سيخ نگه نداريد چون اگه توی صد تا سوراخ هم نگهش داريد باز ممکنه دست بچه های فضولی مثل ما بهشون برسه.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٢/۳٠