و اين منم

 

امروز از اون روزهايی بود که الکی مظلوم ميشم . استاده هم که حساس .منم حساس . بعد سر يه موضوع کوچولو دعوا. کم مونده بود تو بخش بشينم رو زمين و گريه کنم . حال خودم هم داشت به هم ميخورد آخه من اينجوری نبودم که.تازه کلی خوش اخلاق شده بودم امروز. ولی د وست جونام هوامو داشتن . کارامو انجام دادن و دلداريم دادن. بعدش باز مجبور شدم برم پيش استاد خان .ولی چون هر دفعه کارم خوب بود ديگه نتونست دعوام کنه. بعد حالم خوب شد انقدر حالم خوب شد که باز شروع کردم جينگولک بازی تو دانشکده . تو دانشکده راه افتاده بوديمو به هر کی ميرسيديم ميگفتيم خرمشهر آزاد شد .هی کاغذ پرت ميکرديم و داد و غال(قال) ميکرديم کلی خنديديم و هر وکر کرديم .

يادتونه بچه که بوديم يه فيلمی رو چند بار پخش کردن که يه سگه بود توش که يه داروی عجيب ميخورد بعد خيلی بزرگ ميشد انقدر که ارتش و اينا ميخواستن بکشنش.هيچی .جمعه تو فيلم سر پيکو هم يه سگه بود همون شکلی ولی در اندازه طبيعی .شبيه سگ بل و سباستين بود(هيچ وقت نفهميدم سگه بل بود يا سباستين). سگه همينجوريشم خيلی بزرگ بود .خوب حالا که چی من اينا رو گفتم ؟؟. هيچی فقط گاهی اوقات که يه چيز های خيلی قديمی يادم مياد خيلی ذوق ميکنم دلم ميخواد واسه همه بگم.يادمه دايی اينا هم تو باغ يه سگ داشتن به همون گندگی . هر کسی يه اسمی روش گذاشته بود .من ميگفتم بوشفک . بچه ها ميگفتن رکس. پدربزرگم ميگفت جولی .بقيه هم هر چی به ذهنشون ميرسيد ميگفتن . البته بيشتر به جولی شبيه بود . يه بار يادم نيست چرا ولی شب تنهايی رفتم باغ. در باغ رو که باز کردم داييم از ساختمون اومد بيرون ولی چون هوا تاريک بود و فاصله هم زياد بود منو نشناخت .يهدفعه گفت بگيرش.واييييييی سگه تاخت برداشت طرف من . من ديگه از ترس مردم همون جا فقط وايسادم و تا اون جا که حنجره اچازه داد جيغ کشيدم .يه سگ با دهن باز داشت ميومد که منو بخوره.داييم که تازه فهميده بود مهمان ناخوانده منم نميدونم چه طوری دوييده بود که از سگه زودتر رسيد به من.سگه ولی ديگه حاليش نبود خيلی کله خر بود.داييم وايساده بود جلوم وهی به سگه ميگفت آروم.بلاخره حاليش شد بابا من دزد نيستمو اروم شد.ولی هيچ وقت اون صحنه ای که بوشفک داشت ميدوييد طرفم يادم نميره. خيلی وحشتناک بود.

  •  انقدر درس رو هم تلنبار شده که الان هم که ميخوام بخونم نميدونم از کجا شروع کنم.
  • يه نموره پست هام بلند شده. بده؟ يا خوبه؟
  • بهاره جونم تولدت مبارک هوارتا.

نوشته ی saghi در ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۳