و اين منم

 

کار از اونجا خراب شد که من سال گذشته خشم خودم رو بيرون ريختم.خوب خيلی بهم مزه داد اينکه خالی ميشدم و ديگه چيزی باقی نميموند که اذيتم کنه. تصميم گرفتم از اين به بعد چيزی رو تو خودم نريزم .الان ۱ سال گذشته. شبيه خروس شدم. به همه می پرم . با هر چيز کوچيک عصبانی ميشم و خوب بشت بندش هم يه داد و هوار. گاهی اوقات هم اصلا عصبانی نيستم ناراحت هم نيستم و ولی لحنم تنده.خيلی ها رو ميرنجونم.گاهی اوقات متوجه ميشم و معذرت ميخوام. وخيلی موقع ها هم متوجه نميشم وطرف هم چيزی نميگه. البته بچه های دانشگاه ديگه عادت کردن ولی هی تشويقم ميکنن که اينجوری نباشم. خودم هم دلم نميخواد. وای اگه طرفم هم مظلوم باشه که ديگه بدتر. بعدش خودم هم ناراحت ميشم. ولی از همه نميشه معذرت خواست .مثلا از گارسون ها يا از همکلاسی های پسر. تا حالا از کلی از مريض ها دلجويی کردم که من مثلا قصد بدی نداشتم و از اين حرفها. ديگه خودم هم خسته شدم .نميدونم چه طوری اين اخلاق سگيم رو عوض کنم. بعضی موقع ها به زور و زحمت يه هفته خوبم ولی بعدش يادم ميره.خولاصه که درمونده شدم حسابی.فکر کنم آخرش مجبور بشم برم يه جا بخوابم ترکم بدن.

  • سيمونه رو ديدم.جالب بود.
  • به آخرای درس ترميمی رسيديم و نتيجه اش اين شده که من ۵ تا دندون خراب يهويی تو دهنم پيدا کردم و موندم چه خاکی بريزم به سرم.
  • راستی من پسرم يا دخترم؟ خداييش ها؟ گاهی اوقات يه ذره انگار قاطی پاتی ميشه.

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۳/۱٩