و اين منم

 

ديشب که ما خواب بوديم.دايی اينا هم که خواب بودن، يه دزده که بيدار بوده اومده خونه دايی اينا. مهمونی هم نيومده بوده .اومده بوده دزدی.اقا پليسه هم خواب بوده.يه چيزهايی رو دزديه و رفته. صبح که همه بيدار شدن،فهميدن که دزد اومده.رفتن به آقا پليسه گفتن. آقا پليسه گفته خودتون پگيری کنين .چون ما خوابمون مياد .ميخوايم بخوابيم.نميدونم ولی انگار اون شعره که تو بچه گی يادمون دادن يه جورايی دروغ بوده.

  • شب که ميشه دلم برای يه خونه حياط دار با يه ايوون بزرگ که روش يه فرش قرمز گل گلی پهنه.حياطش هم آب باشی شده و بوی باغچه کل هوا رو پر کرده خيلی تنگ ميشه. دلم برای تاپ قرمز توی حياط با گل های رز و نسترن و درخت گيلاس ، دلم برای خوابيدن تو ايوون و زل زدن به آسمون پر ستاره ، دلم برای يه نفس عميق و نسيم خنک لای موهام خيلی خيلی تنگ ميشه. درست يادم نمياد تو کجای زندگی اينها رو گم کردم.
  • فکر ميکنين يه نهنگ يه آدم رو چه شکلی ميبينه؟

نوشته ی saghi در ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٤/۱٠