و اين منم

 

اون جک رو شنيدين که يه روز ميخواستن يه ترکه رو شکنجه بدن شب تا صبح بهش نون بربری نشون ميدادن صبح که ميشده بهش نون سنگگ ميدادن؟... حالا شده حکايت ما يه جورايی. يعنی خانواده از اون موقع که ما مشغول امتحانها شديم . همش يا تولدن . يا پارکن يا گردش. به ما هم ميگن خوب درساتو بخون تا ما بر گرديم. بعد صبح که ميشه بيدارمون ميکنن. که پاشو برو امتحانت رو بده برگرد. يعنی شکنجه است ها. حال اين هيچی اين امتحانها چرا ساعتش ۱تا ۳ بعد ازظهره.آخه مگه از مغز کبابی چيزی درمياد؟

  • يه دامن جديدا خريدم .يه تيکه هايی روش دوختن از مخمل. مخملش مثل مخمل رو تختی مامان بزرگمه. همون که مال جهازيه اش بوده . بعد فکر کردم نکنه يه عده هايی هستن که روتختی پيرزن ها رو جمع ميکنن بعد تيکه تيکه اش ميکنن ميدوزن رو دامن؟ .اين دامنم رو به خاطر مخمل هاش خيلی دوست دارم.
  • امروز دقت کردم ديدم چقدر خنديدنم شبيه گريه کردن شده.

نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٤/۱۳