و اين منم

 

تابستون ها از ساعت ۷ تا ۹ عصر اجازه داشتم برم تو کوچه دوچرخه سواری. دوچرخه ام قرمز بود ۲ تا قناری هم داشت. چون کوچولو بود احتياج نداشت که ترمز بگيرم .پام رو که رو زمين ميکشيدم وايميستاد.واسه همين ترمز رو ياد نگرفتم. اصلا برام معنی نداشت. چند سال بعد دوچرخه رسيد به پسر خاله ام ما هم از سرمون افتاد که ساعت های ۷ تا ۹ عصر بريم کوچه. يه بار که رفته بوديم خونه عمو با همون تيم قبلی ( من و پسر عمو و دختر عمو ) رفتيم تو پارک کنار خونه دوچرخه سواری .نوبتی سوار ميشديم.هر کسی يه دور پارک رو ميچرخيد و برميگشت. نوبت من که شد تا ته پارک رفتم. اومدم از يه جای نامتعارف برگردم که يهو شيبش خيلی زياد شد پام رو هم که رو زمين ميکشدم نمی ايستاد . با سرعت داشتم ميرفتم پايين .اون پايين هم يه تپه شنی بود. که من مستقيم داشتم ميرفتم طرفش. يهو به ذهنم رسيد اينا چيه که تو تلويزيون نشون ميدن که با موتور و دوچرخه از رو تپه ها می پرن خوب منم مثل اونا از روی اين تپه میپرم. خولاصه با همون سرعت خفن بلاخره رسيديم به تپهه. بالا رفتن از تپه همانا و با مخ پايين اومدن همانا. خيلی بد جور زمين خوردم. يه دستم ضرب ديده بود از دماغم هم مثل رودخونه خون ميومد. به زور خودم رو جم و جور کردم. سوار دوچرخه نميتونستم بشم چون بلد نبودم يه دستی فرمون رو بگيرم. با مکافات خودم و اون دوچرخه لکنتی رو رسوندم به بچه ها. اونا هم که اول کلی با هام دعوا کردن که چرا انقدر دير اومدی بعد تازه چشمشون افتاد به سر و صورت زخم زيلی و خون الود من. نميدونم از چی ميترسيديم که نرفتيم خودمون رو به بزرگترا نشون بديم. رفتيم توی دستشويی پارکينگ که من صورتم رو بشورم . ولی خون که بند نميومد. آخرش مجبور شديم که مامان رو صدا کنن که بياد بچشو جمع کنه.ديگه سوار دوچرخه نشدم تا ۵-۶ سال پيش که رفتيم پيست سرخه حصار . يه دوچرخه به من داده بودن به چه گندگی . فرمونش هم يه ذره کج بود .منم که حالا انگار خيلی واردم هی ميخوردم به جدول واين چيزا. کلی کيف ميداد .پيست هم کلی جاهای پر شيب داره اگه رفته باشين. به ظاهرش نمياد ها ولی وقتی ميوفتی توش ميبينی که خيلی شيب داره منم که انگار اصلا ترمز وجود نداره واسه خودم ميتازم. هی به من گفتن نرو اون جاها نميتونی. من باز گوش نکردم. از يه جاده ای باسرعت داشتم ميومدم پايين که جلوش يه ميدو ن بود اونور هم يه جاده .به ظاهر مشکلی نبود ولی همين که رسيدم پايين يه نفر میپيچيد جلوم منم برای اينکه بهش نخورم فرمون رو گرد کردم طرف جاده بقلی.نميدونم کدوم احمقی تو جاده بقلی يه چاله کنده بود به چه گندگی.اگه مستقيم ميرفتم که صاف ميوفتادم تو گودال. منم با اون سرعت وحشت ناک هی فرمون رو میپيچوندم آخرشم رفتم تو اين نرده چوبی ها که گذاشتن نيوفتی تو دره. انقدر با شدت برخورد کردم که تو يه لحظه کل پيست ساکت شد وبعد همه با هم گفتن آخ .منم که معلومه ديگه چه وضعی داشتم تا چند روز ميلنگيدم. يه ترس گنده هم به دوچرخه پيدا کردم. تا اينکه يه بار تو باغ پسر خالم با دوچرخه اومد.منم وسوسه شدم دوچرخه رو برديم تو کوچه باغ که من سوار شم . از اول کار احماقانه ای بود چون رامين (همون پسر خاله ام) ۱۹۰ قدشه . ديگه معلومه که شماره ی چرخش چنده. اول که سوار شدم مسئله ای نبود. ولی همين که رکاب رفت پايين پای من ازش جدا شد. يهو کنترل همه چی از دستم رفت. تنها کاری که بلد بودم اين بود که جيغ بزنم يکی بياد منو بگيره.چون کوچه باغ هم پيچ داشت. تو لحظه تنها جايی از بدنم که کار ميکرد حنجرم بود که اونم به خوبی وظيفش رو انجام داد. ايندفعه ديگه زمين نخوردم. خوشبختانه. ولی از اون موقع به غير از اين دوچرخه کمکی دارا چيزی رو سوار نشدم.

از صبح اين خاطرات ریخته بود تو ذهنم هی جلو چشمم رژه ميرفت .تا اينجا هم نمی نوشتمشون ويرم نميخوابيد . حالا برم ديگه با خيال راحت درسم رو بخونم.

نتيجه اخلاقی : قبل از هرچيز ترمز گرفتن رو ياد بگيريد.


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٤/٢٠