و اين منم

 

خيلی کوچولو که بودم، جلوی آينه مينشستم و با آب دهنم بادکنک ميساختم و وقتی ميترکيد خوشحال ميشدم. يه کم که بزرگتر شدم جلوی آينه مينشستم و شکلک در مياوردم . نوجوان که شدم جلوی آينه مينشستم و با جوشهای نا خواسته صورتم ور ميرفتم . يه کم که نوجوانتر شدم جلوی آينه مينشستم و با خودم حرف ميزدم. نوجوانی که تمام شد جلوی آينه مينشستم و با ابروها و قيافم که ديگر خوشايندم نبود مشغول ميشدم. جوان که شدم جلوی آينه مينشستم و فقط نگاه ميکردم....چند وقتی است جلوی آينه مينشينم و گريه ميکنم ....نميدونم يهو اين همه غم از کجا تو دلم پيدا شد...

  • اين خيلی قشنگه که شبها بارون مياد و روزا آفتابيه.

 


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٤/٢۳