و اين منم

 

نمی دونم چرا هميشه تو کارام يه گيری هست. يه گيری که اصلا مربوط به خودم نيست اکثرا. هيچ وقت نشده يه راه رو مستقيم برم. نه اينکه نخوام ها ، نشده. حتی کارای کوچيک . برای همين هيچ وقت نمی تونم مطمئن در مورد يه کار حرف بزنم . هميشه هم بايد يه دلهره داشته باشم و يه فکری واسه نشدش بکنم. که اغلب هم اون فکره به دردم ميخوره. اگه خدا اين خونسردی و يه کم بيخيالی رو بهم نداده بود فکر کنم تا حالا ديوونه شده بودم از اين همه پيچ خوردن. همين الانش يه اتفاق ساده که بايد ميافتاد و نيافتاده کل زندگيم رو ريخته به هم . ميدونم نه تقصير خودم . نه تقصير کس ديگه است .ولی چرا نميشه موندم. هی مجبوريم دست به دامن خدا بشيم که تو يه جوری درستش کن. اونم يه موقع هايی بزرگواری ميکنه و به طرز معجزه آسايی همه چی درست ميشه . يه موقع هايی هم خوب اتفاقی نمی افته .ما هم هی خودمون رو به زور آروم ميکنيم که لابد حکمتی توش بده. نميدونم اين دفعه خدا ميخواد چی کار کنه .يه موقع هايی در باغ سبز نشون ميده ولی اميدوار که ميشيم در رو ميبنده. همين ميشه که هر موقع ميرم جلو آينه چشمهای تو آينه يا نگرانن يا خيسن .... موندم تو اين بازی....ميشه دعا کنيد برام.


نوشته ی saghi در ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٤/٢٥