و اين منم

 

صبح تو کوچه ۵ تا ياکريم ديدم .داشتن صبحونه ميخوردن با هم. گفتم لابد اين يه نشونه است که امروز روز خوبيه. ولی تو راه هيچ کدوم از آدم هايی رو که ميديدم دوست نداشتم. گفتم لابد اين يه نشونه است که امروز روز بديه. آخرين امتحان رو دادم . بد نشد ولی شاگرد اول های کلاس رو که ديدم دارن ميگن ميوفتيم حالت تهوع گرفتم . حتی طاقت نياوردم روز آخر رو بيشتر بمونم.دليلی نداشت وقتی که آدم های دور ورت شعور شادی آخرين امتحان رو ندارن . آموزش هم که انگار خجالت کشيده برد هاشون انقدر خاليه نمره های ترم قبل رو زدن. به زور دست دوست جون رو گرفتم اومديم بيرون از دانشگاه. خوشحالم که تا ۲ ماه ديگه برنميگردم. رفتيم پارک .بعد رفتيم بانک .تو قرعه کشی برنده نشده بودم . بعد رفتيم کارگر جنوبی ،هلال احمر واکسن زدم. بعد رفتيم انقلاب کلی کاغذ خريدم ،تو امتحانها هوس نقاشی کرده بودم. ميخواستم برم چتر سفيد هم بخرم که ديگه از دوست جون خجالت کشيدم اومديم خونه. داشتم از خستگی ميمردم. ديشب فقط ۱ ساعت خوابيده بودم .ولی ميترسيدم بخوابم بيکاريم تلف بشه. ولی آخرش افتادم. انقدر دلم کاری جورواجور ميخواد ميترسم وقت کم بيارم.فردا هم که بياد چهار شنبه خيلی نزديکه. ...چقدر مغزم شلوغه.

بلاخره بعد از دادن ۱۰ تا امتحان خلاص شدم . اگه نشنيده بودم که يکی از فاميلها تا ۵ مرداد امتحان داره ،شايد به امتحانهای آخر نميرسيدم.خداييش خسته نباشم.


نوشته ی saghi در ساعت ٢:۱٥ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٤/٢۸