و اين منم

 

همش ميگفتم نکنه خدا پشيمون بشه . نکنه بگه اين که خيلی ار مرحله پرته. راهش نديد. تا الانش هم مطمئن نيستم. ولی اين طور که ميگن فردا شب ميريم. اگه خدا بخواد. امروز ساکم رو جمع کردم. ديشب زنگ زدم با چند نفر از بزرگهای فاميل خدا حافظی کردم. خيلی مسخره بود. ولی مامان مجبورم کرد. يه چند تا کتابم گذاشته جلوم که بخونم. ولی يه جورين . يعنی بعد از اون همه درس ديگه حوصله خوندن کتابهای سخت رو ندارم .هنوز درست نميدونم اونجا بايد چه کارايی انجام بدم. الانم دارم يه نوار گوش ميدم نماز خوندنم درست بشه. با اينکه هميشه فکر ميکردم دارم غلط غولوط ميخونم .تا اينجای نواره درست بوده. غرض از اين صحبتها اينکه قراره فردا برم خونه خدا يه چند روزی مهمونی . با مزه است ها. اگه بشه از اونجا هم آپ ميکنم (حالا انگار واجبه ) اگه هم نشد که ....شما هم اگه يه چيزايی گفتم و نوشتم چه تو اينجا چه تو نظراتم که ناراحتتون کرده ببخشيد .من قصد بدی نداشتم. جدی ميگم. می بخشيد؟ . يه احساس گهی دارم. انگار يه مهمون زوری ام ...مگه نميکن خدا ميطلبه؟ پس چرا من اينجوريم...

  • انگشتام از بس تو اين چند روزه بازی کردم از ريخت درومده. لباسم هم پر شده از لک های رنگی رنگی. وقتی دستهای رنگيم رو با شلوارم پاک ميکنم انگار از تمام قيد و بند ها آزاد شدم.

نوشته ی saghi در ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٤/۳٠