و اين منم

 

۴ روزه که برگشتم.۴ شبه که هر شب حالم يه جوری ميشه. ۴ روزه که از يه جای مقدس دورم. مدينه رو زمانی درک کردم که يه روز غروب کنار قبرستان بقيع شاهد غروب خورشيد از کنار يه گنبد سبز بودم. شايد که نه حتما يکی از مناظری بود که تا به حال ديده بودم. بعد چشم به هم که زديم توی مسجد شجره بوديم و اضطراب خفه کننده ی اعمال و ترس از محرم ماندن ونماز نساء !!! شبانه به سمت مکه حرکت کرديم.صبح هوا که گرگ و ميش بود روربروی در مسجد الحرام ايستاده بوديم. همه مات و مبهوت فقط تماشا ميکردن. وبعد سرشار از حسی بوديم. که هيچ کلمه ای براش پيدا نکردم. خيلی ها برای توبه .خيلی ها برای گرفتن حاجت. خيلی ها به خيلی دليل ميرن به اين سفر .اما من فقط به خاطر تجربه کردن اين حس رفتم. .روزهای بودن در مکه سريعتر از مدينه گذشت. توی فرودگاه جده موقع خوندن نماز تازه فهميدم که کجا رو از دست دادم.شايد بايد چند وقت ديگه هم بگذره تا بيشتر بفهمم.فعلا که حس آدمی رو دارم که از يه خواب شيرين بيدار شده و هی دلش ميخواد که دومرتبه بخوابه اما هر کاری ميکنه خوابش نميبره.به لطف همسفر های خوبم اين سفر خيلی شيرينتر شد.  از همشون کلی ممنونم.

  • وای که دلم چقدر واسه نوشتن تنگ شده بود. منتها اونجا اصلا کامپيوتر هم نديدم چه برسه به اينکه کانکت بشم. بعد از برگشتن هم هنوز پام به تهران نرسيده بود که اومديم همدان. بعد هم به علت ترکيده بودن مودم رامين (پسر خاله جونم )دستمون به اينترنت نرسيد تا الان که دارم از يه کافی نت مينويسم. يه جوری محيطش برام سنگينه . اين رامين هم هی ازم غلط املايی ميگيره .
  • ديگه........هيچی .  

نوشته ی saghi در ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٥/۱۸