و اين منم

 

سيلام، اينجا تهران است، خونه.

همونقدر که يهويی رفته بوديم همونقدر هم يهويی برگشتيم. همدان امسال خيلی خيلی خوش گذشت که بيشترش هم به لطف دوست جونم بهاره بود. کلی با هم خل بازی دراورديم و شر ور گفتيم و خنديديم. آخرش هم نشد که با هم بشينيم و خاطرات بريجيت جونز رو ببينيم. موند تا سال ديگه. بابت همه چی ممنونم بهاره. اهنگ دلقک مهستی رو از اون زير ميرا پيدا کردم و هی گوش ميدم. هی گوش ميدم و هی ياد کلاس نقاشی ميوفتم. استاد از خودش بهتر ميخوند. دلم نميخواست برگردم. حتی نشد برم وسايلم رو بردارم. از يه پيرمردی گلدون گوجه فرنگی خريده بودم. ميگفت برات خير مياره. جاش گذاشتم. نخشکه خوبه.

از اون موقع که برگشتيم همش داريم مهمون بازی ميکنيم . انقذه کيف ميده. اگه اينا نبود تا حالا هزارتا حوصله ام سر رفته بود.

  • صبا امسال ميره کلاس اول . امروز روپوشش رو آورده بود نشون ميداد .ميگفت با اينا زشت ميشم. ميگم خوب بقيه هم زشت ميشن. ميگم دوست داری بری مدرسه؟ ميگه ، آره. ميگم: اشتباه ميکنی . تو مدرسه همش بايد مشق بنويسی ، هی هم بهت ديکته ميگن. اين حرفها رو ۱۴ - ۱۵ سال پيش دختر عموهام بهم زدن. اون موقع حاليم نبود. يه سال بعد که ازم پرسيدن دوست داری بری مدرسه؟ گفتم نه.

نوشته ی saghi در ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٦/۱٩