و اين منم

 

، اه، تلفن از ظهر قطعه. مال کل محل. منم که تو شيفت شب بايد حتما اينترنت رو چک کنم.يه وقت فرار نکنه. حالا موندم لنگ. الان مينويسم بعدا پست ميکنم.

کلی نشستيم نقشه کشيديم . فکر کرديم آخرش هيچی به هيچی. الان ۱ ساله که منو سارا (دختر دايی)ميخوايم بريم سر کار. ولی نميدونيم کدوم کار. چه جوريه بعضی ها انقده پر کارن ما اين همه بيکار؟ يه بار بعد از کلی فکر به اين نتيجه رسيديم بريم مهد کودک مربی بشيم. يکيمون نقاشی ياد بده يکی زبان. يه مهدکودک هم سر کوچه بود. ولی تا رفتيم سراغش ديديم جمع کردن رفتن. مشکل هم اينجاست که هيچی هم بلد نيستيم. ميخوايم کارش يا مفرح باشه . يا پر درامد. اانقذه فکر کرديم امروز. آخرش سارا ميگه بيا نقاشی بکشيم تو گاراژ نمايشگاه بزنيم. بعد ديديم که دلمون نمياد نقاشی هامون رو بفروشيم. نمايشگاه خالی هم که نشد کار. مامان ميگه بياين کار خونه کنيد بهتون حقوق هم ميدم. نميشه که کيف کار به اينه که از خونه بری بيرون.شما يه کار شاد سراغ ندارين . ترجيحا هم بعد از ظهر ها باشه.

  • اگه حافظه هر کسی اندازه يه سيب باشه مال من اندازه يه کنجده. که هی داره کمتر هم ميشه. ۲ سالی بود که اسم ها را با هم قاطی ميکردم. شبنم و بنفشه. صديقه و سپيده . ژاله و ژيلا....گاهی هم حرفهارا. حالا عددها را هم قاطی ميکنم. کتاب که ميخوانم بعد از يک ساعت که ميخواهم بروم به صفحه مورد نظر. کلی فکر ميکنم و يادم ميايد مثلا ۳۵ . دو سه خطی که ميخوانم ميبينم آشناست. هی ميرم جلو هی ورق ميزنم تا ميرسم به ۵۳. دفعه بعد هر زور ميارم به ذهنم که يادم بماند باز نميشه. باز هم ۶۸ و ۸۶ را اشتباه ميکنم. تا چند وقت ديگر آن  کنجد هم شايد بشود يک نقطه يا شايد کلا بپرد.
  • يه جک ميخواستم بنويسم يادم رفت.

نوشته ی saghi در ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٦/٢٢