و اين منم

 

اول قرار بود يه گروه مجردی باشيم. ولی فردا صبحش . بعد از ۱.۵ساعت معطلی بلاخره دوتاشون با مامانشون اومدن. دو نفر به خاطر اون مامانه نيومده بودن. دونفر ديگه هم خواب مونده بودن. ما هم گفتيم خوب اين ديگه چه مجردی بودنيه. زنگ زديم به مامانامون که اونها هم بيان. اينجوری بود که ظرف ۱۰ دقيقه شديم يه گروه خانوادگی. مامانها هم که ماشاللاه سرعت جت داشتن تو حاظر شدن. ساعت ۸.۵ رسيديم پلور. اولين کاری هم که کرديم فحش دادن به خودمون بود که چرا لباس گرم ورنداشتيم. هممون چپيديم زير يه پتو. دندونهامون از سرما به هم ميخورد. منم که صبح رفته بودم حموم و خيس بودم. ديگه داشتم سکته ميکردم از سرما. تا ۲ ساعت بعد که همه ديگه داشتن ورجه وورجه ميکردن همچنان زير پتو بودم. سر ظهر بود که يه کم احساس گرما کردم. با وجود اين حرفها خيلی خوش گذشت. از بچه های گروه تا يه هفته ديگه فقط من و سارا تهران ميمونيم. بقيه تا دورافتاده ترين نقاط کشور ميرن که درس بخونن.!!!!! موقع برگشتن هم يه تصادف کوچولو کرديم که ديگه خوشيمون تکميل بشه.

  • ديروز رفتم دانشگاه واسه انتخاب واحد. ۱۹ تا واحد هر روز هم کلاس دارم حتی ۵ شنبه.(بيچاره ايم به خدا) از ۲۸ ام هم بايد بريم سر کلاس. فکر کنم ما جز بدبخت ترين دانشجو ها هستيم. اون از امتحانها  که تا اخر تير طول کشيد .اينم از شروعش. ولی يه چيز خوبی که بود اين بود که من و دوست جون باز تو يه گروه افتاده بوديم. و بساط هر و کر همچنان به راه هستش.
  • مسئول اموزش دانشگاه دندونپزشکی آزاد قبول شده. ديروز ميگفت واسه تقلب خوب چيز هايی رو از تو ياد گرفتم. ( تا حالا ۲ بار مچم رو گرفته).

نوشته ی saghi در ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٦/٢٥