و اين منم

 

 لای کتابامو ورق ميزدم که بدمشون به پسر دايی. يه کاغذ پيدا کردم توی يکی از کتابها.مال سال اول دانشگاه بود. يه جمله هايی توش نوشته شده بود که مربوط به همون زمان بود. که فراموش شده بود. چقدر اون موقع روزهای خوبی بود. فکر که ميکنم ميبينم تو اين چند سال بزرگ نشديم. پير شديم. يه زمانی فقط دانشگاه ميرفتيم که بگيم و بخنديم با بچه ها . الان حتی واسه اونم نميريم.يه جور عادته يا شايد يه جور اجبار. ديشب خوابم نميبرد با اين فکرها.تموم امروز رو سعی کردم زندگی کنم . ولی ديگه هيچی مثل قبل نميشه. تموم شده اون لحظه ها. هی.........

چقدر دلم واسه اين مريم در پناه تو ميسوزه .

دستام بوی دندون گرفته.

تقاضا نامه ۲:به اطلاع ميرساند که تا به حال از طرف ۴ نفر چندين بار دعوتنامه اورکات برای اينجانب فرستاده شده اما به مقصد نرسيده. لذا خواهشمنديم از دوستان گرام که لطف فرموده و بنده را دعوت بنمايند که اين مهم گويا احتاج به عزم ملی دارد.


نوشته ی saghi در ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱۳