و اين منم

 

فکر ميکردم ديگه تموم شده. حالا که انقدر فرق کرده . حالا که ديگه راهش اونی نيست که از اول بوده. حالا که داره يه جايی ميره که من دوست ندارم . حالا که ديگه وقتی حرف ميزنه بيشتر ناراحت ميشم تا خوشحال، حالا ديگه حتما بايد بشينم باهاش حرف بزنم .بگم که چه اتفاقايی داره ميوفته . بگم که ديگه بهتره تمومش کنيم. ولی چه خوب که نگفتم. امروز باز هم شده بود همون دوست جون قبلی. همونی که تا حالا کلی روزهای رنگی رنگی با هم داشتيم. اين چند وقت گذشته هم حتما رنگ سياه بودن. که انقدر بد بودن. ولی امروز يه رنگ شاد بود. شايد بايد يه جوری با اين تغيراتش کنار بيام . همونجوری که اون خيلی موقع ها با تغييرات من کنار اومده.اينه ديگه.

اخرين روز روتيشن اندو هم با اون استاد ماهش گذشت . از فردا بايد بريم جراحی که پر از استادهای خل وضعه. امروز بايد مامان رو ببرم کفش زنونه بخريم . چون يکی از استادهای جراحی نميذاره با کفش اسپورت و شلوار جين بريم تو بخش. واسه همين هميشه از بخش جراحی داره صدای تق تق تق مياد.خدا برحمه واسه اين چند وقتی که اونجاييم.در ضمن کسی با دندونهای قداميش مشکل نداره؟ اگه داره درخدمتيم ها.

  • کسی ميدونه چه بلايی سر بلاگ آلوچه اومده؟
  • همسايه ما در خانه اش شتر دارد. امروز از حياطشان صدای کاروان می امد.

نوشته ی saghi در ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/۱٩