و اين منم

 

وای که چقدر حال اعصابم بده. خيلی وقت بود اينجوری نشده بودم. آخه چرا دارم انقدر حساسيت الکی نشون ميدم . چرا هی دارم خودم رو اذيت ميکنم. مدام به خودم ميگم ،مهم نيست ،ارزش نداره، اينجوری نيست که تو فکر ميکنی ، يه کم بهش حق بده و... ولی تو کت مغزم نميره که. يه قرصی شربتی آمپولی چيز نيست که آدم رو نسبت به يه چيزهايی بيخيال کنه .وای که چقدر مريض شده اعصابم.

تا حالا ۲ تا دندون کشيدم. اولين مريضم يه پيرزن ترک بود که نميتونست فارسی حرف بزنه، هی هم حرف ميزد. منم فقط بلد بودم به ترکی حالش رو بپرسم که خوبه يا نه؟ آخرش ديگه يکی از هم روتيشنی ها رو که ترک بود آورديم واسمون ترجمه کنه.مريض دومی هم يه مرد معتاد بود که تقريبا دندوناش گنديده بود. به علت معتادی هم دير بيحس ميشد. منم مجبور بودم هی تزريق کنم . بيچاره با اين اوضاع از آمپول هم ميترسيد. ولی آخرش که کار تموم ميشه و به خوبی خوشی دندون رو ميکشم يه حس خوفی پيدا ميکنم که نگو. مخصوصا که ديگه اخلاق سگيم رو ترک کردم و با آرامش و خوش اخلاقی رسيدگی ميکنم بهشون.

ايول، هنوز ماه رمضون نيومده مهمون بازيها شروع شده.


نوشته ی saghi در ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/٢٥