و اين منم

 

اين شبهای پاييز که يهو هوا سرد ميشه ،چقدر مزه ميده که ژاکت بپوشی موقع خواب هم بچپی زير دو تا پتو.يعنی حال ميکنم ها . صبح ها اصلا دلم نميخواد از جای نرم و گرم و دوست داشتنيم بيام بيرون. انقدر هوس کرسی کردم که نگو. اون موقع ها که من بچه بودمو هنوز گاز کشی نشده بود. مادربزرگم اينا کرسی ميذاشتن. خونشون از اين خونه قديمی ها بود که درو پنجره هاش چوبيه.با خاری هم گرم نمشد. توی يکی از اتاق ها کرسی ميذاشتن. از اونا که با منقل و ذغال گرم ميشه. وای چه مزه ای داشت وقتی از سرمای بيرون ميومدی و ميرفتی زير گرمای کرخت کننده کرسی. مخصوصا که پاهای يخ کرده ميخورد به چوب های گرم. اون زير هم که ميرفتی بوی چوب مستت ميکرد. غذا رو يادم نمياد ولی يادمه چايی رو روی کرسی ميخورديم. بعدش هم من ميرفتم بالای کرسی و واسه بقيه ميرقصيدم .گاهی وقتا ميرفتيم زير لحاف پدربزرگم و اونم واسمون از ماجراهاش که توی باغ براش اتفاق افتاده بود تعريف ميکرد. البته تعريف که نه بيشتر چاخان ميکرد ما هم باور ميکرديم که پدربزرگم با خرگوش و روباه و بقيه حيوونا دوسته و باهاشون حرف ميزنه.خداييش قدرت تخيلش خيلی قوی بود. دلم برای اون موقع ها تنگ شده. دلم واسه خيلی چيزا تنگ شده.

وای بهاره جونم وبلاگ باز کرده ، بريد حتما بهش سر بزنيد.

پارسال تو ماه رمضون کلی اتفاق های خوب برام افتاد که کلی حس های خوب پيدا کردم. امسال با اينکه تموم اون ماجراها تموم شده (حتی با احساس های ناراحت کننده) ولی بازم از اول همون حال و هوا رو دارم. انقدر خوبه.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/٧/۳٠