و اين منم

 

گاه می انديشم خبر مرگ مرا با تو

چه کسی می گويد؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی روی تو را

کاشکی می ديدم

شانه بالا زدنت را ــ بی قيد

و تکان دادن دستت که ــ مهم نيست زياد

و تکان دادن سر را که ــ عجب ! عاقبت مرد

افسوس

کاش می ديدم

بيخودی فکر بيخود نکنيد .فکر الکی هم نکنيد . فقط حس خونم زد بالا اينم اولين شعری بود که پيدا کردم . فقط يادم نيست که پارسال از کدوم بلاگ پيداش کردم.

ما سه شنبه ها بعد از ظهر کلاس ارتو داريم ولی ساعتش خيلی متغييره ، امروز تا ساعت ۱۲ اعلام نکردن که کلاس چه ساعتی برگزار ميشه. منم پا شدم رفتم طبقه ۴ که ببينم چه خبره! اونجا که رسيدم يه کم مردد شدم که بابا به تو چه ربطی داره ،خيلی اهل کلاس و درسی. ميری اونجا حالا ضايع ميشی. تو اين فکرها هم مدام يه صدای در زدن ميومد که هی ميرفت رو اعصابم .مثل ويز ويز مگس. بعد يه مريضه پيدا شد که آدرس ميخواست. اون رو که را انداختم بيخيال کلاس شدم و اومدم که از پله ها بيام پايين. يهو چشمم افتاد به آسانسور که يه نفر چسبيده بود به شيشه و هی به در ميکوبيد. نگو اون صداها مال اين بوده!!! طرف هم شيرين يکی از بچه های ورودی خودمون بود. نمی دونم چرا خنده ام گرفته بود. همون موقع هم نماينده مون از بخش ارتو اومد بيرون . گفت که کلاس الان شروع ميشه. منم که همچنان داشتم هر و هر ميخنديدم و آسانسور رو نشون ميدادم. نماينده هم مسخره بازيش گل کرده بود و هی انگليسی فارسی ميگفت آسانسور خرابه.منم بيشتر خندم ميگرفت. آخرش زبونم باز شد و گفتم بابا خانوم فلانی تو آسانسور گير کرده. همون موقع دوست جون اومد و رفت سراغ فرد مسئول. نماينده هم اومده به جای کمک ميگه وصيتی چيزی نداری ؟ و هی مسخره بازی در مياورد. منم که ديگه غش کرده بودم از خنده. دوست جونم اومد و ديگه تيم تکميل شده . شيرين هم اون تو بين خنده و گريه گير کرده بود معلوم نبود چی ميگه.آخرش فرد مسئول امد و در رو باز کرد. شيرين طفلی نيم ساعت توی آسانسور گير کرده بود. چقدر هم به من فحش داده بود که اين کيه که من هر چی به در ميزنم حاليش نميشه. بعد از کلاس همين بلا سر خودمون اومد. منتها ما بين دو تا طبقه گير کرده بوديم و تو هر دوتا طبقه به در ميکوبيديم.. اون احمق ها ی همراه هم با زنگ خطر بوق عروسی ميزدن. موقع بيرون اومدن از خجالت سرمون رو انداختيم پايين و فورا در رفتيم.

به وبلاگ بهاره که سر ميزنيد.

امشب خونه تنها بودم. واسه يه لقمه افطار ،خونه نيم متری رو انقدر اين ور اونور کردم که ديگه از خستگی نای خوردن نداشتم.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٥