و اين منم

 

 

اول اين قضيه دختر پسندی رو روشن کنم.راستش رو بخواين خوب من خيلی بيشتر میپسندم که با دختر های جوون و خوشگل سر و کار داشته باشم تا مرد ها و پيرزن ها. ربطی هم به جنسيت خودم نداره.مثل يه فيلمی ميمونه که تموم بازيگراش مردن. ديگه لذتی نداره تماشای اين فيلم. دروغش رو هم بخواين که البته حقيقته اما دليل من نيست اينه که بهداشت دهان خانوما خيلی بهتره. آقايون اکثرا سيگاری و با بهداشت خيلی ضعيف هستن. پيرزنها هم که ديگه يه مسئله جدا ن و هيچ بحثی فکر کنم نداشته باشه.اين از اين. جالبه اين مسئله فقط مربوط به من نبوده و بقيه هم با اين مشکل دست به گريبان بودن. منتها صداشون درنميومده.اونم به دلائلی که حالا ما اسمش رو ميزاريم حجب و حيا .

بگذريم. وای امروز يه گندی بالا اوردم که نگو.روزی که گذشت از اون روزای خلوت بود.جوری که هر نفر ۲ تا مريض ديد. من هر دوتا رو روی يکی از يونيت ها که اون آخر سالن بود معاينه کردم. کار معاينه مريض دومی که تموم شد.يهو ديدم از بالای يونيت سمتی که چراغ وصله بهش و پايين يونيت داره دود بلند ميشه. يه ذره اين دود ها رو باد زدم ولی فرقی نکردم. از اون جايی که پارسال يکی از بچه ها زد توربين رو شکست ،بعدش هم کلی اذيتش کردن و خودم هم قبلا ها يه ميکروسکوپ رو تا مرض ذوب شدن پيش برده بودم و کلی تهديم کردن که بايد پولش رو بدی اگه خراب بشه.اين دفعه صدام رو درنياوردم و آروم از سالن اومدم بيرون. نشستم تو اتاق مسئول بخش که آره و اينا. در همين هنگا م بود که!!! يکی از اين بهداشت کارا از تو سالن اومد بيرون و گفت که جماعت ! يونيت سوخته. ما هم خودمون رو زديم به اونراه و همراه بقيه رفتيم توی سالن که ديگه مه گرفته شده بود. بوی سوختگی هم وحشتناک بود. من سريع اومدم بيرون و اجازه گرفتم که برم بخش جراحی. که مثلا موارد امتحانی رو بپرسم. چند دقيقه نگذشته بود که چند تا از بچه ها اومدن تو بخش که خانوم فلانی چه کار کردی؟(اينجا يه خائن منو لو داده بود) و از اين حرفها . يکيشون هم گفت که پولشو ازت ميگيرن. هی من ايما و اشاره که بابا من الان مثلا فرار کردم،انقدر شلوغ نکنيد.که باز هم يه ناجی مثل هميشه پيدا شد که اره مهم نيست و اصلا وسيله واسه خراب شدنه و از اين حرفها(البته من اصلا نگران نبودم ها،جدی ميگم)بدم رفتيم بخش خودمون و ديدم که اصلا تقصير من نبوده و خود يونت سيمهاش اتصالی کرده و سوخته. کسی هم از مسئولان گرام چيزی به من نگفت . فکر کنم بايد بيان ازم تقديرهم کنن که يکی از يونيت های پوسيده رو از رده خارج کردم!!!

وای اين کاموا ها چقدر به هم گره خوردن. هی من بهت ميگ ساده بباف تو هی نقش ميزنی؟ حالا بيا گره هاشو وا کن. ( اين يه داستان خيلی خيلی کوتاه بود .نوشته خودم)

دوستان عزيز خواهشمند است اينجانب را دعای فراوان نماييد که امتحانی بس خفن در راه هست و انقريب است که به خاک بدبختی وارد شوم


نوشته ی saghi در ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۱٠