و اين منم

 

حالا بيا و اين يک بار را تو به حرف من گوش بده . آسمان که به زمين نمی آيد يا زمين به آسمان نمی رود که. تو فقط بيا، قول ميدهم که هر دويشان جم نخورند.اصلا خودشان قول ميدهند. چی؟ ميگويی حالم خوب نيست. معلوم است که حالم خوب نيست . وقتی اين حرفها دانه دانه جمع ميشوند سر دلم،معلوم است که رودل ميکنم. يا به قول بی بی جانت سرديم ميشود. ديروز هم رفتيم پيش دکتر. ميگفت قناری هايت را ازاد کن .حالت می رود سر جايش. ميبينی دکتر هم فهميده است که حالم جايش پيش خودم نيست. به زور زمين و آسمان و پادر ميانی گربه ی همسايه، قفسشان را باز کردم ديروز . نمی دانم چرا بيزبان ها جم نخوردند از جايشان. ميگويم بيزبان ؛ بيزبان منم نه اينها که دارند صبح تا شب هی دل و قلوه ميدهند. به هم. هر چند که يکبار خودم شنيدم که دارند به هم فحش ميدهند که چرا آن بال زرده توی خواب خر خر ميکند. دروغ چرا اما دو شب تا صبح نخوابيدم بلکه صدای خر خرش را بشنوم. طفلی نفس هم نکشيد. اين را وقتی که کبود ميشد فهميدم. هی باز تو بخند. داشتم چی ميگفتم؟ . ميدانستی قناری هايم پرواز نميدانستند؟ عجيب است خودم هر روز ۲ ساعت برايشان پرواز ميکردم تا يادشان نرود. البته به قول بی بی جانت آدم عاقل زياد حرف نميزند . اينها هم لابد از بس خنگ بودن اينقدر حرف ميزدند ديگر. آخ ولی نميدانی چه آشوبی می انداختند توی دلم .اشوب که ميگويم يعنی همان موقع ها که توی دلم رخت ميشورند. هی اين دلم يک جوری اش ميشود. يادت است يک بار کف بالا آوردم و تو حالت بد شد. چقدر خجالت کشيدم من آن موقع. الان هم که يادم ميايد کف دستهايم سرخ ميشود . ببين.!!! چند روز پيش که همين جوری شدم اين حسن آمد همه ی کف ها را جمع کرد و برد. ميگفت جوراب را خوب تميز ميکند . ميگفت کف هايت بو گير است. تازه قرار شد کف هايم را بدهيم به علی که شيمی اش خوب است عطر بسازد . آنوقت ديگر لازم نيست که هی بروی پول های گران بدهی به اين عطر ها که ميخری. خوب است نه؟ کجا بودم. داشتم ميگفتم که اين حالم خوب نشده است ديگر که هيچ تازه بد تر هم شده ام ديشب زير گلويم پر شده بود از جوش های سر سياه. همين حسن رفت موچين خواهرش را آورد. يکی يکی فشارشان داديم. جوش هايم اه ميکشيدند. من دردم می امد و نميفهميدم . ولی حسن ميگفت جوش هايت انگار عاشق شده اند. طفلی ها گريه ميکرده اند. . من که ميدانم اين حسن ديوانه است. آخر مگر جوش ها هم عين ما هستند که وقتی عاشق ميشوند بنشينند و گريه کنند. خودم ميدانم رودلم حتما آمده بالا و از گردنم زده بيرون. راستی نگفتی به حرفهايم گوش ميدهی؟


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۱۸