و اين منم

 

اين مطلب پايينی رو هم خودم درست نمی دونم  چی بود. يه حس شديد به نوشتن . يه جور انلاين نويسی .که حاصلش هم شد اين . شايد زياد جالب نباشه. اما خيلی دوسش دارم. داستان که مطمئنم نبود. چون من اصلا داستان نويس نيستم.

واسه بخش پروتزم مريض ندارم و حسابی اعصابم خورده. دعا کنيد که پيدا بشه.

ديديد يه موقع هايی ادم ارتباطش با خدا حسابی قطع ميشه.من الان اينطوريم. احساس ميکنم خدا اصلا منو نميبينه. يا گذاشته کنار. صدای من هم بهش نمی رسه. البته زياد بلند هم صداش نميکنم. يعنی انگار صدام در نمياد. خيلی کلافه ام. از اين حس بدم مياد. احتمالا دارم يه جايی رو اشتباه ميرم ولی نميدونم کجا . هيچی به دلم نميشينه. زندگی هم انگار افتاده تو یه دور باطل .اين روز ها خوب نيستند.


نوشته ی saghi در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/۱٩