و اين منم

 

مريض پرتزم پيدا شد. يعنی به زور پيدا کردم. پاشدم رفتم دانشکده همسايه به يکی از مراجعينش حدود ۲ ساعت چسبيدم تا اومد دانشکده خودمون.يه پيرزن تپل و نرم که هی داره دعام ميکنه.منم هی انشاءا.. ميگم. نمی دونم چرا امروز گريه ام گرفته بود. موقعی که داشتم واسش کار ميکردم. از بس که مهربون و ناز بود. پيش پيش عذاب وجدان گرفتم که نکنه دندوناش خراب بشه . دلم نمی خواد پيرزن به اين ماهی يه ذره ناراحتی بکشه. موقع خداحافظی هم جلو همه تو سالن کشيدم پايين و ديده بوسی کرد و رفت. درسته که يه ذره خجالت کشيدم ولی انقدر حس خوبی داشت که نگو. تو کار ما ميگن نبايد با مريضت رابطه عاطفی داشته باشی ولی من از همين اول کاری يک رابطه عاطفی به هم زدم که نگو. الانم از ظهر صد بار يادش کردم و اه کشيدم.

راستی بهاره جونم داره می نويسه ها.

عيدتونم مبارک.

بارون مياد جر جر ، پشت خونه هاجر، هاجر عروسی .....


نوشته ی saghi در ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ در ۱۳۸۳/۸/٢۳