پدربزرگم هفته پیش مرد... گذاشتیمش توی خاک یه روز براش گریه کردیم و بعد برگشتیم به زندگی خودمون. یه کم از خاطره هاش گفتیم و بعد یادمون رفت که اصلا مرده که اصلا نیست که دیگه نخواهد بود.

یه روز داشتم فکر میکردم. به کارهایی که کردم و به کارهایی که میخوام بکنم. دیدم تو لیستم دو سه قلم دیگه نمونده. خیلی قانعم و یه مورد مهم تو لیستم این بود که کار نکنم. که نمی کنم...

یه روز رفتیم باغ. شاید آخرین بار بود که می رفتیم. جنگل شده بود. یه تیکه از بالکن ساختمون فرو ریخته بود. نمی شد راه رفت به آسونی. وحشی شده بود بدون صاحبش.  شاید دیگه دلم نخواد که برم. شاید دیگه دلم براش تنگ نشه.

عصر قراره با یه نفر که از تو اینترنت پیداش کردم و حتی یک بارم باهش حرف نزدم برم پیاده روی. زندگی خیلی عجیب شده. عجیب بودنش رو دوست دارم :)

 

 

 

 

 

/ 14 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ییلاق ذهن

روحش شاد عزیزم ایشالا که جاش بهترین باشه

ییلاق ذهن

کلا فضولی نمیکنم ولی خیلی حیفه که کار رو بیخیال شی [ناراحت] یه جورایی غصم شد گفتی کار رو بیخیال شدم

بهاره

عزیزم روحش شاد... خیلی حیفم تومد که باغتون مثل اون وقتا نیست...و اینکه سر کار نمی ری...و اینکه خیلی دلم برات تنگ شده

ehsan

khoda biamorze kar bokon vali na ooni ke bahash hal nemikoni mosatghel boodan vase khanoonmha lazeme ta mohtaj kasi nabashan

ن.

امین

خدا بیامرزتشون..انشااله مطب جدید دیگه ما حتما مزاحم می شیم

bahar

خیلی سخته !منم همه اش خواب باغ پدربزرگم مبی بینم تو تابستان 88 انقدر خواب باغ وپدربزرگم دیدک که فکر می کردم همون روزا بمیرم منم بعد از مرگش هرگز باغ نرفتم

محمد

سلام. حدا رحمت کنه. ما عمو بزرگمون فوت کرد هنوز بعد 3 سال براش حسرت می خوریم و گاهی اشک هم میریزیم.نه این که خیلی خیلی مرده پرست باشیم ولی خیلی دوستش داشتیم هممون.البته خوب ما در کل فامیل یکپارچه و متحدی هم هستیم. از آرزوهام اینه که وسط شهر یک باغ بزرگ داشته باشم و وقتم رو اونجا بگذرونم و صدای شهر هم بهش راه نداشته باشه.

ییلاق ذهن

نیستی چرا؟

سارا

تسلیت میگم پدر بزرگت رو بیا بگو پیاده روی خوب بود؟ زود بیا دلم برات تنگولیده