روز جمعه ی من اینطور دل انگیز شد که ساعت ١١ بیدار شدم. یه چایی بد مزه خوردم. یه فیلم خیلی خوشل هلندی نگاه کردم و زرشک پلو با مرغ از دیشب مونده رو واسه ناهار میل کردم. بعد  خیلی خوشحال اومدم اینجا که به شما خبر بدم :)

دو تا دستیار جدید برام اومده و من دوستشون ندارم. یکیش یه دختر ٢٣ ساله است که به نظرم حرف زدن و حتی چهره اش خیلی پیر میاد و یکی یه دختر کم حواس و بی دقت که خیلی حرف میزنه. دستیارهای دوست داشتنی قبلیم دیگه اینجا کار نمیکنند. اینجا همونجایی هست که خودم کار میکنم.

 

 

 

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
الهه

سلام زنگ زدم نشریفیدی مگه تنهایی ؟

بهار

اوه اونو که خیلی هم بد نبودند

سالومه

چه روز جمعه خوبی دوست :)) روز جمعه ی من اینطور دل انگیز شد که ساعت 10 بیدار شدم تا ساعت دوازده شب وسائل خواهرک عروس رو بردیم خونه اش چیدیم هنوزم کلی وسیله مونده که بچینیم :)) چقدر دوست داشتم دیدمت :))))))

بهار

دمدونم هم چنان درد می کنه دکتر

زینب

سلام چه خوب که میایو هرچند کم مینویسی .من که دیگه حوصله ندارم .

nc

میخوای حالا تو برو اونجایی که اونا رفتن و دستیارشون شو. گهی زین به پشت و گهی پشت به زین بشین :))

سارا

چه جمعه دل انگیزی :)

سالومه

دلم برات تنگ میشه . تند تند بنوووویس :**

محمد

اا اون قبلیه که دیدمش رفت؟