بچه  2 ساعته که خوابیده و طبق قانون جدید خونه به محض خوابیدنش خاموشی میزنیم. 2 ساعته دارم تو تاریکی خودم رو با نت چرخی سرگرم میکنم تا چشمام خسته بشه و شاید خوابم ببره. اما دریغ از یه خمیازه، یه چشم مالوندن. از ترس خواب سبک بچه حتی نمیتونم برم یه فیلم ببینم. حوصله ام سر رفته و تنها کار بی سر و صدایی که به ذهنم رسیده الان وبلاگ آپ کردنه. 

فکر کنم وبلاگ نوشتن دیگه از مد افتاده. مخصوصا برای ما روزمره نویس ها. ما که نه دنبال خواننده ی خاص و نه هدف مشخصی هستیم.  خیلی از وبلاگ هایی که دنبال میکردم مدت هاس که یا تعطیل کردن و یا از اخرین مطلب جدیدشون  ماه ها و یا حتی سالهاس که میگذره.  یه زمانی  دلم میسوخت ولی الان  خودم هم انقدر درگیر خونه و بچه و زندگی شدم که حتی به وبلاگم هم فکر نمی کنم. چه برسه  به دقدقه ی نوشتن و یا غصه خوردن  برای  ساکت موندن بقیه ی دوستانم.

تنها چیزی که دلم براش تنگ شده دوره همی های اونموقع است. قرار هایی که گذاشته میشد و آشنایی های تازه ایی که اتفاق می افتاد. واقعا  اون قرار های وبلاگی لحظات شیرینی رو  باعث میشدن.  الان از بعضی نقاط تهران که رد میشم، بعضی کافه ها  و محله ها رو که میبینم  بیشتر از هرچیز خاطره ی  ملاقات های قدیمی برام زنده میشه. میدونم بیشترش برای اینه که  بچه  باعث شده که خیلی از روابط اجتماعی جدا بشم و بیشتر از هر چیزی الان برای  همون روابط دلتنگم. بگذریم....

 

کسی صدای من رو ... نه ...کسی اینجا رو میخونه؟! اگه میخونی، حالت خوبه؟ 

 

 

/ 5 نظر / 32 بازدید
هیوا

سلاممممممممممممم اره من میشنوم توخوبی خسته نباشی

هیوا

اخی چه مطالبت قشنگه حتمابهت سرمیزنم چن وخت یباراپ میکنی خواهر

شکیلا

من هم هنوز میخونم اینجا رو خوبه که حتی اگه دیر آپ میشه

nc

بله بله من میخونم و خوشحالم از اینکه میخونم و تو مینویسی و هستی

Ng

جقدر خوب نوشتی.... واقعا برای ما دیگه وبلاگ انگار از مد افتاده! من می‌خونم تو رو هنوز گاهی، هر بار به وبلاگ خودم سر بزنم، به وبلاگ تو هم سر می‌زنم و خوشحال می‌شم می‌نویسی و بهت فکر می‌کنم که چطوری.... من هم خوبم ؛)