تمامی دیشب به دیدن خواب مرگ پدربزرگ که الان ٢ ساله ندیدمش گذشت. با اینکه چندیدن بار بیدار شدم و عادت هم به دیدن خوابهای سریالی ندارم ولی درد و گریه و غم تا خود صبح رهام نکرد. ظهر یکی از بیمارهام که مدیریت بحران خونده و تو این کاره آنچنان زهره همه مان را به خاطر زلزله ی پیش رو در تهران برد که اگه مقصود پایه بود امشب ما دیگه تهران نبودیم.

شب خبر مرگ پدر یکی دیگه از دوستهام رو شنیدم و الان احساس میکنم قلبم مچاله شده.

یادم باشه فردا به پسره بگم که از مترو استاده نکنه.

بیماری که داشتم انگار  میدونست هیچ کس با این خبرها تهران رو ول نمیکنه و بیشتر از همه تاکید میکرد که اون ساک با وسایل مورد نیاز واسه چند روز زنده موندن زیر آوار رو تهیه کنیم . من چراق قوه ندارم. من این شهر رو با خبر ها و دلهره هاش اصلا دوست ندارم.

 

 

 

 

 

/ 7 نظر / 19 بازدید
وحید

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت می‌گردد جهان بر مردمان سختکوش[چشمک]

ییلاق ذهن

این قضیه زلزله تهران برای من بیشتر شبیه یه جوک خنده داره بهش میخندم همش

بهار

پدربزرگت هم ببین دیگه خوابشو نمی بینی

گیس طلا

[گل]

سارا ارام

خدا نکنه زلزله بیاد من نه ساک لوازم ضروری دارم نه ساک لوازم اولیه مثل چسب زخم و پماد...مریض هاتون با اون دهنی که داره توش کار میشه چه قدر حرف میزنن اونم حرف های استرس زا