مرسی نگار عزیز ولی لازم بود چند وقت بگذره که  گذشت.

 

خوشحالم که این مدت چیزی ننوشتم و همه ی مهملات ذهنیم رو فراموش کردم.

 

 

یه هفته رفتم سفر و وقتی برگشتم مجبور شدم دوبرابر کار کنم و افتادم به غلط کردن. خدارو شکر تموم شد دوره ی کار اجباری.

 

 

هه هه استادم با ترفند هایی که بهش زدم گول خورده و فکر میکنه من ایران نیستم دیگه. البته من نمیخواستم این فکرو بکنه ولی حالا که خودش به این نتیجه رسیده خیلی خوشحالم. یکی رو فرستاده دنبالم که هرجور شده بهم پیغام برسونه  مقاله ام رو براش بفرستم. تا حالا من چند تا کپی از مقاله ام رو بهش داده باشم خوبه؟ فکر کنم 6 تا با دو تا سی دی. تازه یه نسخه از مقاله ام تو کتابخونه ی دانشگاه هم آرشیو شده. بعد اینا قرار شده فکر کنم بعد از استادی لیوان چاییشون رو هم دانشجو ها بدن دستشون. اون کسی که امروز پیغام رو بهم رسوند میگفت این چند وقته رسما روانش نابود شده از بس خانوم استاد بهش زنگ زده.

 

 

هوووووووم . 4 مدل چایی دارم الان و زندگیم یه طعم دیگه ای گرفته :))

 

 

راستی بهار ، کامنتت دوهزارو دویست و بیست و دومین کامنت وبلاگم بود. جایزه ات هم اینه که بیای باهام بریم بیرون . منم کادوی ظبط شده ات رو بهت پس بدم.

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
nc

الان پس دیگه خوبه خوبی ؟ ما هم تو خونمون یه عالمه چایی با طعم های مختلف داریم و موقعی که میخواهیم انتخاب کنیم کلی هیجان الکی داریم.

.

آخیش.... بالاخره نوشتی :) سفر هم که خوش گذشته.. خدا رو شکر :) و مرسی اسم من رو نوشتیو. من همیشه ذوق می کنم کسی اسمم رو توی وبلاگش بنویسه. انسی هم می نویسه من خیلی ذوق می کنم. مرسی :) مرسی :)