این عکس مال وقتیه که کودک درونم  5 سانتش بوده . الان احتمالا 8 سانت شده.  اصلا انتظار نداشتم که تو اون مرحله انقدر کامل باشه و از همه مهمتر دماغی به این درازی داشته باشه!!!  این روزها تمام  فکر و ذکرم  حول  محور اون میچرخه و  گاهی میخوام از وجود اون استفاده کنم و به جاه طلبی های خودم برسم.  تا حالا بچه ی خوبی بوده و به غیر از اینکه معده  داغونم رو به مرز  نابودی رسونده  اذیت دیگه ای نداشته.  از لحاظ روحی روانی تغییری نداشتم اما از نظر فیزیکی دارم تبدیل به یه مربع میشم.  شایدم بعدا شدم مکعب!!!  انگار تک تک سلول های بدنم هم دارن از این فرصت استفاده میکنن  و  هی چاغ و چاقتر میشن :((

مامان دوستم گفته که از ماه 4 این رویه متوقف میشه و تا حالا تنها کسی بوده که بهم دلگرمی داده .الان اول ماه 4 هستم.... یعنی منظورش کی بوده پس؟! آخر های اسفند مهمونی دعوتم  و  نمیدونم با این رشدی که دارم اون موقع باید چی بکنم تنم؟!   امروز حتی نمی تونستم دکمه های روپوشم رو ببندم.  با یه هیکل گنده و دکمه های باز نشسته بودم بالای سر مریض و  هن هن کنان جرم گیری میکردم. حتی یادآوری اون صحنه هم وحشت آوره. 

 

کاش این حاملگی یک سال پیش و وقتی به طرز معجزه آسایی وزنم به زیر 50 رسیده بود اتفاق میوفتاد نه درست زمانی که مرز رو رد کرده بودم.

 

پیشاپیش بابت تحمل این همه عز و جز ، ممنون.

 

 

 

 

/ 4 نظر / 20 بازدید
امین

همین جوری اومدم نمی دونستم می نویسی..چقدرراضی ام که اومدم [نیشخند] بعله مامان خانم

الهه رستمی

سلااممممممممممممم چرا نگفته بودی بهم ... البته برات یه اس ام اس زدم جواب ندادی ... واااای خیلیلی خوشحال شدم داری مامان میشی باورم نیمشه اون رفیق پر شر و شور که کلی با هم مسخره بازی در می اوریم مامان بشه ... تصورش برام یه کم سخته ولی بامزه ست ... چه قدر زود دیر میشه مبارکهههههههههههههههههههههههه

سالومه

به به به ! چه مامانی بشی شما خانم خانما :) چقدر خوشحال شدم از این خبر خووووووب. خیلی برات خووووشحالم . محکم بغلت میکنم میشه ؟

ییلاق ذهن

وای یاد حاملگی افتادم یه جوری شدم دختر بیا بنویس دیگه