با سلام مجدد

 

مرسی که می پرسید کجایی؟ :)

من همین جام. فقط سرم بیشتر و بیشتر شلوغه. بیزی شدم و وقت نمیکنم به این فکر کنم که حالا چی بنویسم اینجا.

مامان ٢٠ روزی هست کمرش رو عمل کرده و چون از پله نمیتونه بالا بره مهمون ماست و من انقدر از بودنش کیف میکنم که نمتونم تصور کنم که یه روزی میره خونه ی خودشون. از وقتی اینطوری شده من دیگه نمی تونم نسبت به خونه بیخیال باشم و اینه که هی دارم تو خونه این ور اون ور میپرم و کار میکنم.

یکی از استادای خوبمون رو گرفتن. من دانشجوی خوبی نبودم تو دانشگاه و اون استاد هایی که با این وجود دوستم داشتن به نظرم خیلی خوب بودن. این استادمون یکی از اونا بود و به شدت نگرانشم. دیشب خواب میدیم که آزاد شده و من دارم از خوشحالی گریه میکنم.

من باز تصمیمات جدید گرفتم برای آینده ام و شارژم :))

 

 

 

 

/ 5 نظر / 19 بازدید
نانی آزاد ... مترسک

مي دانم تو نيز خسته شده اي ، از اندوه بي پايان من، از چشمه اشکانم که هيچگاه نمي خشکد... من رسم ظالمانه اين دنيا را مي دانم، مي دانم که در جمع انسان ها تنها آنزمان که لبخند به لب داري عزيز و دوست داشتني هستي ... مي دانم که تمام آنان که تو را در دايره کساني که دوستشان دارند قرار مي دهند ، کلافه مي شوند از اشک هايت ، از بي حوصلگي هايت..، از آه کشيدن هاي گاه و بيگاهت... و خواسته و ناخواسته تنهايت مي گذارندمراببخش... مراببخش که ديگر تواني براي لبخند زدن ندارم...مراببخش که با بي حوصلگي هايم ، بي حوصله ات کردم... من نيز مي بخشم... تمام آناني را که با قضاوت هاي زودهنگام خود برچسب هاي جديدي بر من زدند... مي بخشم تمام آناني را که آرزو داشتم يکبار از من بپرسند "چه شداينگونه بي طاقت شدي؟"... آرز

الهه

یعنی چی می تونه باشه این وختتتتتتتتت شب؟؟؟

بهار

مادرت چطوره ؟

.

وای... بودن مامان توی خونه خیلی خوبه واقعا :) :) :) چه تصمیماتی؟! (از طرف فضول خانم!) :)

nc

ميخوام بگم ايشالاه مامانت زودتر خوب شن ،‌خوب اونوقت يعني زودتر برن خونه خودشون ،‌اونوقت اين همه حس و حال خوب تو ميريزه زمين. حالا ايشالاه خوب بشن ،‌اما نرن خونشون . ميبيني تصميمات چقدر به آدم حس خوب ميده ؟‌اما نميدونم چرا عملي كردن اين تصميمات اينقدر سخته .